تبلیغات
عاشق تنها

عاشق تنها

دردی که من از تودارم در دل دل داندومن دانم ومن دانم ودل

این آهنگ واین شعر رو خیلی دوسش دارم خیلی

 زیاد واینو تقدیم میکنم به دوستام وکسایی که عاشقن:

تورو دوست دارم

تورو دوست دارم مثل حس نجیب خاک غریب

تو رو دوست دارم مثل عطر شکوفه های سیب

تورو دوست دارم عجیب تورو دوست دارم زیاد

چطور پس دلت میاد من رو تنهام بگذاری


نوشته شده در سه شنبه 22 شهریور 1390 ساعت 12:31 ب.ظ توسط یاس نظرات |

سلام یه سری جملات قشنگ خوندم دلم نیومد براتون نذارم:

هزاران دهقان برای آمدن باران دعا کردند....اما....خداوند به فکر کودکی بود که

 کفش هایش سوراخ بود......و این است حکمت خداوند تعالی....

 

مهربانی را در نگاه منتظر کودکی دیدم که آب نباتش را به دریا انداخت تا آب شیرین شود.......

 

تو را از بس زلالی دوست دارم...تو را از بی مثالی دوست دارم...اگرچه یک شاخه گل هم ندارم...

تو را با دستهای خالی دوست دارم.....

 

-در خواب ناز بودم شبی دیدم کسی در میزند.. در را گشودم روی او دیدم غم است در میزند.

ای دوستان بی وفا از غم بیاموزید وفا غم با همه بیگانگی هر شب به من سر میزند

 

-ای کسانی که مامور دفن من هستید مرا درتابوتی سیاه بگذارید تا همه بدانند هرچه سیه روزی

 بود من کشیدم چشمانم را باز بگذارید تا همه بدانند که چشم براهش بودم و دستم را از تابوت

بیرون بگذارید تا همه بدانند چیزی با خود نمی برم یک دسته گل پژمرده روی مزارم بگذارید

 تا همه بدانند جوانی بودم ولی زود پژمردم...


نوشته شده در دوشنبه 28 شهریور 1390 ساعت 06:01 ب.ظ توسط یاس نظرات |

خسته شدم از این دنیای تکراری دنیایی که خیلیا نمیدونن چرا دارن زندگی میکنن

دنیایی که آدماش اصلا به فکر هم نیستن ،هرکی به فکر منافع خودشه،ولی قبلنا

اینطوری نبود هرکسی یه غمخوار داشت ،همه ی ما خیلی تنهاییم،تنهاتر از اونی که

حتی فکرشومیکنیم ،خیلی وقتاکه فکرشومیکنم میبینم اگرخدارونداشتم توان زندگی

روبه هیچ وجه نداشتم ،همه ی روزا تکراری شدن چقدر تندتند دارن میان ومیرن

ولی مانمیدونیم کجای زندگی داریم دست وپا میزنیم.........


نوشته شده در جمعه 4 شهریور 1390 ساعت 04:42 ب.ظ توسط یاس نظرات |

برگشتم اما دیر برگشتم تواین مدت به خیلی چیزا فکر کردم این که بالا بری وپایین

بیای تنهایی باهاته ،تنهایی یار منه،همدم منه،بابودنش غم رو به زندگیم وبه من

هدیه می ده.تنهایی؟تودیگه تنهام نذارتاحالا که باهام بودی پس همیشه باهام بمون.

آره تنها شدم فهمیدم باید نبودنت رو باورکنم اومدی تو زندگیمو زود رفتی ولی خیلی

زود باهمه تلخی وشیرینیش گذشت .هرروز از خدا می خوام یه روز،فقط یه روز

دیگه ازاون روزا رو بهم بده تافقط یه روز دوباره شیرینیش رواحساس کنم خدا؟

یعنی میشه؟همیشه میگن آدما وقتی عمرشون تموم میشه تنها میشن ولی من دوست 

نداشتم به این زودی  این جوری بشه وقتی بودی اینقدر تو خوشی غرق بودم که فکر

اینکه یه روز بخوام تنها بشم برام خنده دار بودوقتی می گفتی دوست دارم تنهاکلمه ای

بود که باهمه کلمه هایی که اطرافیانم توی حرف زدنشون به کار می برن فرق داشت

خیلی قشنگ بودخیلی .......ولی حالا کارم به جایی رسیده که باید برای اون روزا

یادبود بگیرم.......وای...کی فکرشو می کرد؟فکرشونمی کردم یه روز این کارو کنم

آدم وقتی یکی رو از دست میده براش شام غریبان می گیره به یادش گریه می کنه ....

حالا منم چون عشقمو از دست دادم باید شام غریبم بگیرم آخه کسی رو از دست دادم

که جای خالیش با اومدن کس دیگه ای پر نمیشه حتی اگر طرفی که می خواد جاشو

بگیره بهترین آدم باشه......


نوشته شده در دوشنبه 6 تیر 1390 ساعت 09:27 ق.ظ توسط یاس نظرات |

وقتی رفتی نفهمیدم چی شد،وقتی رفتی نفهمیدم چرا رفتی،وقتی رفتی دلیل نبودنت

رو نمیدونستم،سردرگم بودم ،نبودنت برام مبهم بود،اینقدر که انگار شوکه شده بودم

جای خالیت مثل یه جای خالی تو یه معادله بودکه با هیچی جواب معادلش رو بدست

نمی آوردم،جای خالیت با هیچی پر نمیشد،رفتنت رو نتونستم باور کنم،چون قبولش

نداشتم،چون تنهایی رو نمیشناختم،آخه باهاش زندگی نکرده بودم ،ولی دیدم نمیشه

انگار دیگه قرار نیست برگردی.با خودم گفتم باید کنار بیای با نبودنش با تنهایی،با

جای خالیش ،با جای خالی که با هیچی پرنمیشه برات،خیلی سخت بودباور

روزایی که تا عمر دارم یادم نمیره،ولی تا اومدم به خودم یاد آوری کنم وقبول کنم

که دیگه رفتی وباید نبودنت رو قبول کنم ،باید با جای خالیت بسازم.......

اما انگار برگشتی حالا دیگه نمیتونستم بودنت رو باور کنم.گفتم خداحافظ برای

همیشه رو باور کنم یا،سلام میمونم برای همیشه رو.....؟!!

واقعا گیج شدم کدومو باورکنم؟اینکه نمیتونم ادامه بدم رو....؟یا میمونم واسه

همیشه...؟ولی باور کردم،باور کردم بودنت رو کنارم چون اگر هم نباشی یادت

همیشه پیشمه باور کردم بودنت رو چون بدون تونمیتونم ،انگار دوباره زندگی

رو شروع کردم،ازت قول گرفتم کنارم بمونی،تو قول دادی ولی وقتی بهت میگم

بودنت کنارم یعنی زندگی،یعنی همین که باور نبودنت حتی برای یک ثانیه برام

محال وغیرممکنه پس بمون....بمون که اگر بری با رفتنت....دیگه نیستم.


نوشته شده در سه شنبه 27 اردیبهشت 1390 ساعت 02:43 ب.ظ توسط یاس نظرات |

خیلی خودمو نگه داشتم تاکسی نفهمه ،خیلی سعی کردم چیزایی که تو دلمه تو

قیافم پیدانشه ولی نشد.......من خواستم ولی احساس نخواست،واقعیت نمیخواست

پنهون بمونه ،نمیخواستم دل شکستم معلوم بشه تاهمه بفهمن چی کشیدم ،نمیخواستم

کسی بهم بگه زیاد احساساتی بودن بهت ضربه می زنه......نمیخواستم.....

ولی من از احساساتم ضربه خوردم ،نمیخوام گله کنم ولی همش حرفای دلمه .....

حرفایی که هیچکس نبود تا بهش بگم ،هیچ کس نبود باهاش دردودل کنم ،شونه کسی

نبود سرمو بزارم روش وفقط اشک بریزم........هیچکس نبود

اینجاست که میگن بالا بری پایین بیای تنهایی ولی تواین مدت اگر خدارو نداشتم

دیوونه می شدم،هرکی تو این دنیا باشه آدم تنها می ذاره ولی خدا خیلی با معرفته

اون هیچوقت تنهام نمیذاره،ولی آخه خدایا کجایی؟!می دونم اون بالایی ولی شونتو

برای گریه کردن می خوام،به بودنت کنارم نیاز دارم،می دونم خدا همیشه باهامه،

میدونم هیچوقت تنهام نمیذاره،اگر بهت بگم بمون من تنهام میگی هیچ کس تنها نیست

خدا اون بالاست ،ولی ای کاش می دونستی بودنت کنارم حتی برای یه ثانیه کلی

برام ارزش داره...........ای کاش میدونستی بودنت کنارم یعنی، زندگی.......

 


نوشته شده در پنجشنبه 1 اردیبهشت 1390 ساعت 02:03 ب.ظ توسط یاس نظرات |

سلام دوستای گلم ،سلام به همتون اینبار با خوشحالی دارم مینویسم آخه تولدمه.....

آخه یه سال بزرگتر شدم ،بعضی ها شاید بگن مگه بچه ای که تولد میگیری ولی من

میگم آدم هرچه قدر هم بزرگ بشه بازم بچه هستش ،اینبار که آپ کردم فقط برای

تولدم بود چون روزیه ی که خیلی دوسش دارم ،خیلی زیاد فقط اینو میدونم که

17 سال پیش روز27 بهمن بهترین روز زندگیمو شروع کردم که خیلی دوسش

دارم .......همین


نوشته شده در یکشنبه 24 بهمن 1389 ساعت 05:18 ب.ظ توسط یاس نظرات |

نمیگم نوشتن سخته ،نمیگم نمیشه نوشت ،میشه ولی نوشتن بعضی چیزا واقعا

 سخته .وقتی به خودت میگی باید شروع کنی به نوشتن دوباره ،نوشتن خاطراتی

که گذشته،که شاید فراموش کردن بعضی هاش برات خیلی سخته که هیچوقت نتونی

فراموش کنی.....!وباید بزاریشون توی دریچه قلبت ودرشومحکم ببندی که مبادا

یه نفربهش دست پیداکنه ،اگر گذاشتی توی قلبت همیشه برای خودت نگهش دار

ولی گاهی وقتا فقط بهشون سربزن وخاک هایی که روش نشسته روپاک کن

چون برات خیلی باارزشن ......عصر جمعه رو یادت میاد؟یادت میاد که تنهایی

میاد سراغت ؟میبینی چقدر غریبی؟چقدر تنهایی؟دلت میخواد یه جای خلوت پیدا

کنی تا فقط برای خودت باشی .......ولی وقتی گریه میکنی هیچ کس از

دلت خبر نداره،مشکل ما آدما اینه که ظاهر اطرافیانمون رو میبینیم ولی

از دل پر تلاطمشون خبر نداریم.....!

خدایا...........


نوشته شده در جمعه 15 بهمن 1389 ساعت 01:34 ب.ظ توسط یاس نظرات |

گاهی وقتا میشه نمیدونی باید چی بگی ،دوست دارم باهات درد ودل کنم ولی انگار

حوصله ی منونداری،اگر بدونی تودلم چی میگذره یکم اهمیت میدادی،اگرمیدونستی

چی میخوام بگم باهام اینجور نمیکردی،از کی تاحالا دلت ازسنگ شده؟

چرا من خبردار نشدم؟چرااین طوری شدی؟وقتی فهمیدی دوست دارم،وقتی فهمیدی

شب و روز شدی ،وقتی فهمیدی نفس کشیدنم بدون تو سخت شده؟بهت گفتم باهام این

کارو نکن ولی موقعی که بهت میگفتم عین خیالت نبود گفتی باشه ....گفتی یه روز

میشینم ودرد ودلاتو بگو،گفتی وقت زیاده ،ولی الآن که دارم فکر می کنم با خودم

می گم چرا اون روز نمیاد با خودم گفتم می ترسم دیگه نرسه ول تو گفتی نگران

نباش ،گفتم آخه چجوری؟گفت بهم اعتماد کن....از اون روزها می گذره خیلی زیاد

می گذره ولی بهت اعتماد کردم ،صبر کردم ولی الان که میبینم هنوزاون روزنیومده

ولی من هرروز به امید اینکه امروز همون روزیه که بهم وعدشو دادی بلند میشم

ولی هنوز نیومده ومن منتظر میمونم....


نوشته شده در دوشنبه 13 دی 1389 ساعت 01:31 ب.ظ توسط یاس نظرات |

نمیدونم اسمش رو چی باید بذارم؟واقعا نمیدونم وقتی احساس میکنی دنیادیگه

برات جایی نداره ،وقتی حس میکنی خیانت داره توی زندگیت جولون میده،

داره اذیتت میکنه ،داره خیانت ازت جلو میزنه نمیتونی باهاش مبارزه کنی

دیگه هیچ حسی برات نمونده،فقط داری عقربه های ساعت رو با چشمات همراهی

میکنی که زودتر تموم بشن زودتر به آخر برسن ولی  یه نفر از راه میرسه یا

از یه جایی به گوشت میرسه یه نفری هست میگه دوست داره ولی انگار همه چیز

برات تمو شده هستش ولی هنوز از خیانت میترسی که نکنه یه بار دیگه جلوت

 دربیاد نکنه هنوز داره باهات مبارزه میکنه .......نکنه

ولی باید صبور باشی چون توی زندگیت نامرد زیاده تا دلت بخواد ولی این تویی که

باید مقاومت کنی پس مقاومت کن تو موفق میشی اینو مطمئن باش


نوشته شده در دوشنبه 15 آذر 1389 ساعت 02:40 ب.ظ توسط یاس نظرات |

میدونم یه روز میای،اون روزی که خیلی دیر شده ،روزی که تمام اشکای وجودم

برای نبودنت رفتن وبرای شوق دیدارت اشکی نمونده،ولی شایداون قدر برام عزیزی

که وقتی دوباره میبینمت از شوق دیدنت اشکم سرازیربشه بی اختیار.....

یا شاید تصمیم به برگشتن میگیری وپیش خودت میگی فکر نکنم کسی منتظرمن باشه

از خودت ناامید میشی ولی نمیدونی یه نفر این جا هست که برای یه لحظه دیدنت،

یه ثانیه خندیدنت ،داره پرپر میزنه....،آره پرپر میزنه برای این که دوباره صداتو

بشنوه صدایی که تو لحظه های تنهایی مونسش بوده،صدایی که توی ترسیدناش قوت

قلبش بوده ،میترسم....میترسم از این که یه روز بیای که خیلی دیر شده باشه...

ولی برگرد نازنین زود بیا منتظرتم تا اومدن ثانیه شماری میکنم وتمام ساعتای

شهرمون دارن برای اومدنت ثانیه هارو دقیق میشمارن ....


نوشته شده در پنجشنبه 20 آبان 1389 ساعت 01:36 ب.ظ توسط یاس نظرات |

روز اول که داشتم وبلاگم رو درست میکردم خیلی احساس تنهایی داشتم خیلی

شاید یکی از دلایل درست کردن وبلاگم همین بود پیش خودم گفتم تنهایی برای

خودش عالمی داره واقعا همینه گاهی وقتاتنهایی میتونه آدموازاون رو به این رو

کنه آدمو به فکر فرو میبره نمیدونم این تنهایی چه جاذبه ای داره که همه رو به

طرف خودش میکشونه چقدر؟ چه جاذبه ای که وقتی از هرکی میپرسی تنهایی

خیلی راحت میگه آره ولی همین تنهایی هاست که فکر آدمو مشغول خودش میکنه

تنهایی چه واژه ی آشناییه برای هممون ،هممون باهاش رفیقیم توی غم وشادی

دوست دارم تنها رفیق همیشگیم ،تنهایی  


نوشته شده در جمعه 14 آبان 1389 ساعت 08:33 ب.ظ توسط یاس نظرات |

برگرد به برگشتن از خاطره سرشارم کن

                                     یک لبخند بامن باش باغم مرورم کن

تصاویر جدید زیباسازی وبلاگ , سایت پیچك » بخش تصاویر زیباسازی » سری ششم www.pichak.net كلیك كنید

سلام دوستای گلم برگشتم دلم نیومد برای چند ماه وبلاگموفراموش کنم

خیلی دلم براتون تنگ شده بوداومدم تا دوباره وبلاگمو آپ کنم من به

این نتیجه رسیدم آدم نمیتونه تنها زندگی کنه وبه یه هم صحبت نیاز داره

تا دلتنگی هاش رو بگه منم دلتنگیام رو توی وبلاگ مینویسم امیدوارم مثل

گذشته بازم بیاین پیشم منتظرتونم تا آپ های بعدی خداحافظ

تصاویر جدید زیباسازی وبلاگ , سایت پیچك » بخش تصاویر زیباسازی » سری پنجم www.pichak.net كلیك كنید

 


نوشته شده در دوشنبه 10 آبان 1389 ساعت 04:31 ب.ظ توسط یاس نظرات |

    بوی باران میدهد باز،لحظه های خداحافظی 

                                      سلام بده به شب،به خواب،دم دمای خداحافظی

تصاویر جدید زیباسازی وبلاگ , سایت پیچك » بخش تصاویر زیباسازی » سری ششم www.pichak.net كلیك كنید

دیدین چقدر زود تموم شد؟چه روزایی بودن...ای بابا چه قدر زود گذشت انگار

همین دیروز بودراستی سلام دوستای گلم اینقدر دلم از دست این روزگار پره که

یادم رفت سلام کنم.سلام به همه اونایی که از هفته ی چهارم تیر همراهم بودن با

نظرات خودشون  منو تنها نذاشتن توی غم ها شادی هام کنارم بودن.ولی باید برم

اومدم از همتون خداحافظی کنم ولی فقط برای چند وقت آخه تابستون داره تموم

میشه وسال تحصیلی داره شروع میشه این آپ رو گذاشتم که از همتون خداحافظی

کنم خیلی تابستون قشنگی داشتم در کنار همتون هیچ وقت تابستون سال 89 رو یادم

نمیره هیچوقت هیچوقت....

ازتون میخوام برام دعا کنیدووقتی توی وبلاگم میاین نظراتتون رو بذاریدمن دارم

برای چند ماه میرم ولی شما با نظراتتون وبلاگم رو نگهداریدتا برگردم نکنه

منو یادتون بره هااا......منتظرتونم دوستای خوبم همتون رو به خدای بزرگ

 میسپارم دوستتون دارم  .....خداحافظی سخته ولی .....خداحافظ


نوشته شده در شنبه 27 شهریور 1389 ساعت 04:17 ب.ظ توسط یاس نظرات |

      کی بااشکای تویه آسمون ستاره ساخت...

                                  کی بود که بانگاه تودلش رو عاشقونه باخت...

تصاویر جدید زیباسازی وبلاگ , سایت پیچك » بخش تصاویر زیباسازی » سری ششم www.pichak.net كلیك كنید

به نام آنکس که مهرش هرگز درقلبم غروب نخواهد کرد

گفتی به احترام دل باران باش،باران شدم وبه روی گل باریدم

گفتی که ببوس روی نیلوفرواز عشق توگونه های اورا بوسیدم

گفتی ستاره شو،دلی روشن کن منم بر گل ستاره ها تابیدم

گفتی که برای باغ دل پیچک باش بریاسمن نگاه تو پیچیدم

گفتی که برای لحظه ای دریا شو دریاشدم وتورا به ساحل دیدم

گفتی بیاولحظه ای مجنون باش،مجنون شدم وزدوریت نالیدم

گفتی که شکوفه کن به فصل پاییزگل دادم و با ترنمت روییدم

گفتی که بیاواز وفایت بگذراز لهجه بی وفایت رنجیدم

گفتم که بهانه ات برایم کافیست.معنای لطیف عشق را فهمیدم


نوشته شده در یکشنبه 21 شهریور 1389 ساعت 01:49 ب.ظ توسط یاس نظرات |


Design By : Pichak